![]() |
![]() |
|
| زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود |
|
سلام.خوبین؟ تقریبا ۱هفته از امتحانا میگذره و ما ۴تا از امتحانارو رد کردیم....البته این مبتنی بر وب رو اگه پاس کنم خیلیه.....حالا که فعلا تا یک هفته دیگه امتحان ندارم و بعدش ۵تا درس افتضاح مثل اسمبلی والکترونیک و کاربردی روباید بخونم.خدا کمک کنه. ببینم چی میشه...اما آرزومه زودتذ تموم بشه....این ترم که دیگه کارورزیم میشه..... این امتحانا واقعا افتضاحن...خصوصا این ترم که توی طول ترم من وقت نکردم یک کلمه هم درس بخونم....خداییش آدمو از همه کس و همه چیزش دور می کنه...حالا بعضیا می بخشن دیگه....باشه......؟چون خیلی بچه ی خوبی .....
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 19:54 توسط شیوا |
|
|
دوباره سلام
حالا که دارم اینو مینویسم توی سایت دانشگاه منتظر ۲تا از دوستامم که کلاسشون تموم بشه بریم خونه..... امروز امتحان آمار داشتیم....از اول تا آخر امتحان که داشتیم حرف می زدیم.... آخرشم من و نجمه همه جوابارو با هم یکی کردیم و برگه رو تحویل دادیم.... دیروزم امتحان اندیشه داشتیم....خوب خداییش من و نجمه خوب خونده بودیم....اما به خاطر حواس جمعی استاد گرامی همه کتاب باز جواب می دادن.... خداییش چه فرقی بود بین ما که خونده بودیم و اونا که نخونده بودن...نمیدونم؟! اما ۲هفته پیش کنفرانس داشتم واسه درس ذخیره که استاد نیومد!!!!! شانسو ببینین!آخه من هفته پیشش مشهد بودم و نمی تونستم مطلبمو آماده کنم....دیگه کلی حرص خوردم....اما شانس با ما یار بید...و استاد..... هفته پیشم که جناب رنجبر کنفرانس cd-rom شون ۱ساعت و نیم طول کشید و بازم من نتونستم.... حالا باید دوباره مطلبشو بخونم....اونم ۲۰صفحه کامل.... برای استاد شجری که از روخونی مطلب بی اندازه متنفرن! هیچی دیگه....خدا به خیر بگذرونه.... این هفته ام اگه بتونم اجازه بگیرم!!! حالا ببینم می تونم یه خرده رو مخ بعضیا کار کنم..... دیگه هیچی.... اینم تلافی این مدت که نبودم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 11:21 توسط شیوا |
|
|
ماه من غصه نخور زندگی جذر و مد داره
دنیامون یه عالمه آدم خوب و بد داره ماه من غصه نخور همه که دشمن نمیشن همه که پرترک مثل تو و من نمیشن ماه من غصه نخور مثل ماها فراوونه خیلی کم پیدا میشه کسی رو حرفش بمونه ماه من غصه نخور گریه پناه آدماست تر و تازه موندن گل مال اشک شبنماست ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه ماه من غصه نخورخیلیا تنهان مثل تو خیلیا با زخمای زندگی آشنان مثل تو ماه من غصه نخور زندگی خوب داره واسش خدارو چه دیدی شاید فردامون باشه بهشت ماه من غصه نخور زندگی بی غم نمیشه اونی که غصه نداشته باشه آدم نمیشه ماه من غصه نخور دنیارو بسپار به خدا هر دومون دعا کنیم,تو هم جدا منم جدا... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 10:48 توسط شیوا |
|
|
سلام
با ۵روز تاخیر بعلت اینکه سرم خیلی شلوغ بود........ سال نو مبارک سال خوبی رو واسه همه آرزو می کنم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 21:25 توسط شیوا |
|
|
دیروزحذف و اضافه بود و ما هر کاری کردیم به دلیل همزمان بودن کلاسا نتونستیم از ۲۲واحد بیشتر بگیریم....
البته توصیه های ایمنی رو هم جدی گرفتیم چون اون ترم موقعه امتحانا شدیدا بداخلاق شدم و بعضیا خیلی ناسزا نثارم کردند که چرا اینقدر زیاد واحد برمیداری که بعدش اینجوری بشی.....البته چندان تفاوتیم نکردا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! از فردام دوباره کلاسا شروع میشه و تازه بعد از صبح تا عصر کلاس رفتنَ....۶تا ۸ یه جای دیگه باید برم کلاس.......... خدا به خیر بگذرونه! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:27 توسط شیوا |
|
|
Happy valentines day |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 13:15 توسط شیوا |
|
|
سلام.... خوبین؟ نمی دونم چرا بعضی وقتا اینقدر دیر به دیر میتونم آپ کنم و بعضی وقتام.... این مدت دستم به درس و امتحان بند بود.....یه هفته که امتحانا تعطیل شد و بعدشم پوستمونو کند تا اومد تموم بشه.....حالام که هنوز هیچی نشده دوباره 3روز دیگه شروع کلاساست.....امروزم که شهریه به حساب ریختیم و ..... امتحانا خوب شد....یعنی با وجود اینکه خیلی فشرده بود اما نتیجه اش بهتر از اون ترم شد!حالا اون ترم معدل 18:64....دیگه این ترم شاید روی 19.... بعد از این حرفا...... امروز تولد یه عزیزی بود....یعنی هست........ بهش خیلی خیلی تبریک می گم.....اما بازم مثل پارسال مجهول می مونه چون خودش میخواد! خیلی دوسش دارم....تولدشم از صمیم قلبم تبریک می گم...... بعد بعدشم.......... به تو گفتم منو عاشق نکن دیوونه میشم منو از خونه آواره نکن بیخونه میشم به تو گفتم، نگفتم؟ به تو گفتم، نگفتم؟ خطر کردی ، نترسیدی ، منو دلداده کردی تو کردی هر چه با این ساده ی افتاده کردی دیگه از کوچه من راه برگشتی نداری منم دوست و منم دشمن کسی جز من نداری به تو گفتم، نگفتم؟ به تو گفتم، نگفتم؟ نگفتم دل من بی اعتباره؟ اگه عاشق بشه پروا نداره؟
به تو گفتم، نگفتم؟ به تو گفتم، نگفتم؟ به تو گفتم اگه مستم کنی مثل پرنده دیگه از من نپرس مستی عاشق چون و چنده چنان دلسوخته میزنم به اسمت زیر آواز که آوازه من راه فرارت را ببنده به تو گفتم، نگفتم؟ به تو گفتم، نگفتم؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 18:6 توسط شیوا |
|
|
کی بود گفتم اسباب کشی داریم.....تازه ۳روزه تموم شده....اگه خدا بخواد!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 9:44 توسط شیوا |
|
|
خدا جونم مرسی،مرسی، مرسی!
بخاطر همه چیز...... خیلی دوست دارم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 15:18 توسط شیوا |
|
|
این دانشگام شده ضد حال شد!!!!! درست از روز دوشنبه من شدیدا سرما خوردم و روز به روزم به جای اینکه با دارو خوب بشم بدتر شدم...امروز دیگه واقعا صبح که می خواستم بیام زورم میومد.....فقط به خاطر درس برنامه نویسیم اومدم.....و استاد مدینه!.... یه جورایی اگه یه جلسه سر کلاس این استاد....نباشی کلی مطالب از دستت رفته!!!! خداییش از اول ترم تا حالا یه بار نشد این ماژیک وایت بردو برداره و بعنوان درس دادن یه چیزی روی این وایت برد بنویسه.... همش خودمون برنامه ها رو نوشتیم و بعدم توی کامپیوتر وارد می کردیم....بعدم F5 و دو تا از پسرای فعال کلاس که برنامه من و نرگس و کپی می کنن تو سیستمشون با دو تا متغیر دیگه خلاصه امروز اصلا حالش نبود اما اومدم.....وقتی اومدیم.....هنوز نرسیده....مسئول گروه....فرمودند که استاد مدینه به جهت بیماری! حالا من موندم چرا ما دانشجوها اگه مردیمم از کلاسمون نمی زنیم؟؟؟؟؟؟!!!! فکر کنین که من الان نسبت به این جناب مدینه چه حالی دارم...... می دونین.... . . . می خوام خفش کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 9:12 توسط شیوا |
|
|
سلام....بعد از نمی دونم چقدر وقت اومدم که آپ کنم....اینقدر توی این مدت سرم شلوغ بوده که....برنامه این ترمم افتضاح...اصلا من یه ذره بیکار نمی شم که بتونم بیام سایت و .... همه درسام سه واحدی و مسلما ۳ساعتی.....البته نتیجه ۲۴واحد گزفتن همیناس دیگه....خلاصه هیچی...این مدت اتفاقای خوب زیاد واسم افتاد.....یعنی دقیقا فردای شب قدر چیزی که از خدا می خواستم و گرفتم....البته یه خورده مشکل داره که امیدوارم حل بشه.....دیگم....وای...راستی خدا به داد برسه و تا یه هفته دیگه اسباب کشی.....خدا به خیر بگذرونه....
آهان........... راستی.... . . . . کسی در میزند......عشق است شاید..........!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 8:49 توسط شیوا |
|
|
سلام.... ۱۱ روز دیگه به آخر تابستون بیشتر نمونده و هر روز که میگذره روزها کوتاهتر و دلگیرتر میشه...بازم داره پاییز با همه (یه جورایی میشه گفت....بدیهاش) از راه میرسه....بازم هوا داره رو به سردی میره....پنجره ها بسته میشن....و بازم .... به شروع ترم جدید فقط ۶ روز باقی مونده....این ترم فعلا ۲۲واحد...احتمالا۲۴ تا میشه....ترم مهرم که اینقدر طولانی میشه که....اما خوب....هر چیزی رو باید گذروند.... این ترم شاید یه شخص جدید داشته باشیم....به قول نرگس....اصلا هیچی....البته مساله یه جورایی"فقط به خاطر تو"ه....و شاید من باید ازش تشکر کنم....چون داره این کارو واسه اثبات عشقش می کنه.....نمیدونم....فقط امیدوارم خدا تنهام نگذاره....همونطور که تا حالا تنهام نگذاشته و هر چی واسم پیش اموده به صلاحم بوده..... امیدوارم فصل خوبی رو در پیش داشته باشین.... این آپ ۹۰٪ به خاطر نرگسی جونم بود.....چون هی گفت چرا نمی آپی..... فعلا تا بعد.......
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 19:38 توسط شیوا |
|
|
سلام
من برگشتم از مسافرت....جای همتون خالی...واسه همتونم دعا کردم که به هر چی میخواین برسین.... مرسی بابته نظراتون! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 19:8 توسط شیوا |
|
|
سلام
فردا داریم میریم مسافرت....مشهد....با اینکه آذرماه بود که رفتم اما خیلی دلم هوای زیارتشو کرده....بار اول یه آرامش خاصی واسه آدم بوجود میاره....آدم خالی میشه....هرچی می خوای میتونی بگی.......جای همتون خالی....وقتی برگشتم بازم می آپم...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 12:47 توسط شیوا |
|
|
بازم....نمی دونم...بعد از ۵سال اون هنوزم....شایدم اون همونی باشه که همیشه منتظرش بودم....!شاید...!!!
باز هم قلبی به پایم اوفتاد بازهم چشمی به رویم خیره شد باز هم در گیرودار یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد باز هم از چشمه ی لبهای من تشنه ای سیراب شد، سیراب شد باز هم در بستر آغوش من رهروی در خواب شد، در خواب شد بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز خود نمی دانم چه می جویم در او عاشقی دیوانه می خواهم که زود بگذرد از جاه و مال و آبرو او شراب بوسه می خواهد زمن من چه گویم قلب پر امید را او به فکر لذت و غافل که من طالبم آن لذت جاوید را من صفای عشق می خواهم از او تا فدا سازم وجود خویش را او تنی می خواهد از من آتشین تا بسوزاند در او تشویش را او به من می گوید ای آغوش گرم مست نازم کن، که من دیوانه ام من به او می گویم ای نا آشنا بگذر از من، من ترا بیگانه ام آه از این دل، آه از این جام امید عاقبت بشکست و کس رازش نخواند چنگ شد در دست هر بیگانه ای ای دریغا، کس به آوازش نخواند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 19:21 توسط شیوا |
|
|
هيشکی از رفتن من غصه نخورد هيشکی با موندن من شاد نشد وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت بغض هيچ آددمی فرياد نشد! وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد دل من می خواست تلافی بکنهپس چشم هيچ کسی عاشقم نکرد! وقتی رفتم نه که بارون نگرفت هوا صاف و خيليم آفتابی بود! اگه شب می رفتم و خورشيد نبود آسمون خوب می دونم مهتابی بود...! دم رفتن کسی گفت سفر بخير که واسم غريب و ناشناخته بود اما اون وقتی رسيد که قلب من همه آرزوهاشو باخته بود چهره هيچ کسی پژمرده نبود گلها اما همه پژمرده بودند کسايي که واسشون مهم بودم همه شايد يه جوری مرده بودن وقتی رفتم کسی غصه اش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقه ام نکرد..........! عجب فرسوده دیواریست دنیا.... !!!! مهستی هم رفت ....! درگذشت بانوی آواز ایران را به همتون تسلیت میگم.... روحش شاد! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 10:10 توسط شیوا |
|
|
روزها چه زود میگذرند...!به چشم بر هم زدنی...!و خیلی از مسائل با گذشت زمان راحت تر به فراموشی سپرده میشن.....
خیلی چیزا می خواستم توی این آپم بنویسم که الان هر کاری می کنم نمی تونم درست جمله بندیشون کنم.....حرف دلتو هیچ وقت نمی تونی به صورت جمله..... فقط یه مطلب....
راستی چند شب پیش که تولدم بود بابایی برایم یک جوراب گرفته بود
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 0:21 توسط شیوا |
|
|
بربچ سلام
بابت تاخیر چند هفته ای و نبودنم واسه آپ کردن شرمنده.... امتحانای میی ترم بود که خداراشکر بد نشد....امروزم آخرین روز از اومدنمون به دانشگاه....دیگه فرجه هاست تا ۲۳خرداد که اولین امتحانمه....پس بازم فکر نمی کنم باشم تا اتمام امتحانا..... دعا کنین امتحانام خوب بشه...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 11:59 توسط شیوا |
|
|
وقتی خداوند می خواست زن را بیافریند گرمای ماه - نور آفتاب - اشک و انقلاب - احتراز برگ ها - استحکام چوب - حجب خرگوش و هنر ببر را جمع کرد و او را آفرید......
زن پهلوانی است که دلیرترین مردان را در سخت ترین اوقات خشم آرام میکند.... زن فرشته ای است که در کودکی پرستار ما - در جوانی کامبخش ما و در پیری تسلی ده ماست! زن تاج آفرینش است..... و قلب مادر پارچه ای است که زود پاره میشو و زود هم رفو می گردد..... اینارو دیروز یه جایی گفت منم چون دیدم قشنگ اینجا نوشتمش....دیشب برای چندمین بار (میم مثل مادر) رو دیدم و بازم اشکم سرازیرشد..... خداییش هر چی از نویسنده و کارگردانش بگی کم گفت.....(البته خدا کارگردانشو رحمت کنه)!! یعنی دقیقا هرچی رنج یه مادر از ابتدای زندگی فرزندش (چه کمتر چه بیشتر) میکشه رو توی این فیلم میتونی ببینی....و در برابرش مرد بی غیرتی که واسه راحتی خودش همه چیزو فراموش می کنه(نمونه بارزشو هر روز میتونیم توی زندگی عادیمون ببینیم) اما آخرشو بگیم:بهشت زیر پای مادر است..... و این یعنی همه چیز....! یعنی نهایت لطف خدا برای یک زن در برابر تمام نامردیایی که توی زندگیش متقبل میشه..... مامان جونم عشقمی.......بخاطر همه چیز ازت ممنونم...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 0:48 توسط شیوا |
|
درون کوچه قلبم چه غمگينانه می پيچدصدای تو که می گفتی: به جز تو دل نمی بندم!!! فريب وعده هايت را ندانستم ، ولی اکنون به ياد وعده های تو , ميان گريه می خندمبرو ديگر که دل از غم رها کردم خداحافظ, خداحافظ, که ديگر بر نميگردم! که ديگر بر نمي گردم....! تو بودی آسمان من , غمت همسايه قلبم ولی خورشيد چشم تو , به بام ديگری سر زد قسم بر سوز پنهانم , تو را ديگر نمی خواهم که از بام دو چشم تو پرستوی دلم پر زد... برو ديگر که دل از غم رها کردم خداحافظ, خداحافظ, که ديگر بر نميگردم! که ديگر بر نمي گردم....! در آن غمگين غروب سرد,تو از شهرم سفر کردی نگاهم در افق ها مرد و من افسوس می خوردم! شيار گونه هايم را گل اشکم نوازش کرد و من از تو جدا ماندم.... ولی ای کاش می مردم! برو ديگر که دل از غم رها کردم خداحافظ, خداحافظ, که ديگر بر نميگردم! که ديگر بر نمي گردم....! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 13:0 توسط شیوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خاطرات روزمره زندگی....
|
|
RSS
|